منتظـــــر روشنی


همیشه از باباش تعریف میکرد...خیلی دوستش داشت.اصن سه تاشون بابایی بودن، از اون دخترای لوسِ بابایی که تا باباشون از در میاد آویزونش میشن، خودش همیشه تعریف میکرد


وقتی از باباش تعریف میکرد چشمهای درشت مشکیش برق می زد از ذوق


راه پله ی باریک رو به زحمت رد میکنم و دسته گل رو میدم به دوستم تا کفشام رو دربیارم


آروم و با استرس میرم بالا


دستام یخ کرده


سردِ سرد شدم


چی بگم بهش؟


اصن میتونم ببینمش و چیزی بگم؟


یاد اونروزا میفتم دلم آب میشه از درد


چقدر روزها زود میگذره


حالا بعد از تقریبا دوسال میرم که اینجوری ببینمش


از لای جمعیت رد میشیم و سر میچرخونیم دنبالش...اون ته نشسته


زانوش رو بغل کرده و چشمهای درشتش حالا قرمزِ قرمز شده


سرش رو که بالا میکنه و چشمش بهمون میفته میزنه زیر گریه


انگار که داغش تازه شده میریم نزدیک ...بغلش میکنم ولی هیچی نمیتونم بگم


با گریه میگه دیدی چجوری اومدی دیدنم؟ میبینی دیگه بابا ندارم....


و اشک...


حتی نمیتونم دلداریش بدم


از این که نمیتونم همزمان هم گریه کنم و هم حرف بزنم از خودم بدم میاد...نمیتونم بفهممش ، فقط از صداش همینقدر میفهمم که اون دختر شاد همیشگی دیگه داغون شده


میخواد که باباش رو دعا کنیم...حرف میزنه و اشک


اسم خواهراش رو صدا میزنه...همدیگرو بغل میکنن و اشک...


 تنها بودم...


....چقدر دلم  یه تکیه گاهِ کوچیک از جنس خودم میخواد که بتونم سرمو روی شونه هاش بذارم...


نوشته شده در پنج شنبه 4/12/90ساعت 11:43 صبح توسط سنا شاخه نرگس ( ) |

اَه بچه چیه؟ همه ی وقتتو میگیره...بدنت و سلامتت از بین میره...همش دردسره...الان من اصن آسایش ندارم! ول کن بابا فعلا بچه دار نشید!


- اصن میدونی؟ آدم تا مجرده هم خیلی خوشه...ازدواج که میکنی همش مصیبته بعدشم بچه...به نظر من آدم تا میتونه ازدواج نکنه


فلانی رو دیدی؟ 50 سالشه و هنوز ازدواج نکرده اینقد سالمه و سرحاله که نگو!


_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


وقتی اینارو میشنیدم به اونایی فکر مکیردم که بعد از چندین سال ازدواج و هزار جور دوا درمون هنوز بچه دار نشدن


یا کسانی که به هزار و یک دلیل همسر مناسبی پیدا نکردن و گاهاً به گناه کشیده شدن


+ چقد  بعضی از  بنده های خدا بی چشم و رو هستن و از داشتنِ نعمت هم شاکی هستن!! واقعاً عجب صبری خدا دارد...


+راست گفتن که تا چیزی رو از دست ندی نمیتونی ارزشش رو بفهمی


 


 


* هیئتِ سه شنبه رو بخونید....قشنگه


نوشته شده در چهارشنبه 3/12/90ساعت 11:47 صبح توسط سنا شاخه نرگس ( ) |

اولین آزمونی که دادم ،پنجم ابتدایی بود...آزمون ورودی استعدادهایِ درخشان! فضای جالبی بود برام، اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، قرآن خوندنِ اول جلسه بود که بعدش با صدای بلند بچه ها که صلوات فرستادند آزمون شروع شد تازه توی اون آزمون به همه دوتا مداد و پاکن و تراش هم دادن!:) ...بعدترش سوم راهنمایی بود، آزمون دبیرستان های نمونه دولتی! بازم جلسه همونجوری شروع شد و بعدش هم...


سالهای بعدی که دیگه کنکور بود همچنان ابتدای جلسه قرآن خونده میشد ولی دیگه صدای بچه ها به اون بلندی نبود!


اصن انگار هرچی بزرگتر میشدیم صدامون آرومتر میشد! ینی فقط واسه صلوات فرستادن! اصن میدونید یه جور کلاسه انگار!


خلاصه که هی ما کنکور دادیم و هی صلواتا آب رفت...


تا اینکه امروز شنیدم توی بعضی از حوزه امتحانیای ارشد صدای قرآن یه فایل ضبط شده بوده که آخرش با صدق الله العظیم تموم شد!


یکی به من بگه یعنی چی؟؟



 


*خیلی وقت پیشا یه جا خوندم یه شرکتی دستگاهی درست کرده که بالای سر قبر قرار میگیره و میشه تنظیمش کرد مثلا هفتگی قرآن بخونه برا میت تا حالشو ببره!!


یاد اون قضیه افتادم!!


 


*دوستانی که اومدن و در وبلاگم بسته بود....عذر میخوام:)


نوشته شده در پنج شنبه 27/11/90ساعت 4:44 عصر توسط سنا شاخه نرگس ( ) |



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت


EmamHadibanner